می‌دونم انسان زود فراموش می‌کنه
برای همین اینجا می‌نویسم که همیشه جلوی چشمم باشه
من جسم بی روحی بودم که بالاخره روحم رو پیدا کردم. من عشقم رو پیدا نکردم، روحم رو پیدا کردم و خودم شدم. نصفه نیمه بودم، کامل شدم
شاید منم روحی برای جسم بی روح اون بودم.
ناراحتش کردم، بغض و گریه‌اش رو شنیدم، به هم ریختم. خنده‌اش رو شنیدم، خوشحال شدم. خجالتش رو حس کردم، خجالت کشیدم. مهربونیش رو دیدم، مهربون شدم. علایقش علایقم شدن.
من عمیقاً و قلباً عاشق شدم. اونم شده، از کجا می‌دونم؟
مگه میشه نفهمید؟ مگه میشه حیا و مهربونی و عشقش رو حس نکرد؟ مسئله‌ای رو ازش شنیدم که خیلی آروم و با خوشحالی بهم گفت. ولی من یه بغض هم تو صداش شنیدم. گریه کردم، از خوشحالی بود. از طرفی هم به خاطر این بود که چقدر براش عزیزم که به خاطر اینکه فکر می‌کرد ناراحت میشم بغض کرده بود ولی نشون نداد، شاید خودشم حس نکرد ولی بغض خاصی داشت. شکستم، داغون شدم. اگه روزی دلش رو بشکنم، با اینکه قول دادم بهش مواظب خودم باشم، ولی فکر نکنم بتونم تحمل کنم و خودمو ببخشم.
خدایا هیچوقت این اتفاق نیوفته!!! نمی‌دونم خدایی هست یا نه، ولی باید به چیزی اعتقاد داشته باشم، به نیرویی فراتر باید اعتقاد داشته باشم. اون نیرو رو خدا میگم.
امیدوارم این عشق رو از من نگیره، امیدوارم شرمندم نکنه، امیدوارم عذاب بکشم ولی اون عذاب نکشه. هیچ درد و کمبودی حس نکنه. آرامشش باشم و تکیه‌گاهش... امیدوارم عاشقش بمونم و عاشقم بمونه!!!
امیدوارم لایق عشقش باشم