می‌خوام امروز از زندگیم بگم

از بچگی عاشق یه دختری بودم، گفتم بزرگ بشیم، ماشین بخرم، خونه بخرم بهش بگم ولی قبل حتی اینکه دبیرستان تموم بشه ازدواج کرد. داغون شدم، نابود شدم، دانشگاه یه دختری رو دیدم، خوشم میومد ازش. کلا یه بارم ندیدم تو کلاس حرف بزنه. هی نگام میکرد. من عقب بودم، ترم تموم شد، سال تموم شد، بی توجه بودم، یه مدت فکرشو کردم، دیگه حال و حوصله دانشگاه رو نداشتم. چند روز همش رفتم دانشگاه به این امید که دوباره ببینمش. هیچوقت ندیدمش. اینم اینطوری رفت.

بعد چند سال تلگرام عاشق یه نفر شدم. بعد کلی قول و قرار، فقط منو پیچوند. نمی‌خواست منو ببینه. می‌خواست ولی نمی‌تونست قبول کنه منو ببینه. به من میگه جای من تصمیم نگیر، ولی به جای من تصمیم گرفت که بی انصافیه واسه چند ساعت این همه راه برم شهرشون.

کدوم آدمی 5 ماه صبر می‌کنه یه نفرو ببینه. به کسی دل می‌بنده که حتی ندیده؟ بله وضعیت درستی ندارم، ولی فرصت هم نداد. و اینکه خودش هم نتونست تصمیم بگیره و منم انگیزه‌ای نداشتم. قرار بود برم تهران، بعد کرج، بعد خرم آباد، بعد بروجرد، که سر هر کدوم یه بهونه‌ای جور شد و نرفتم. گفت برو تهران یا کرج دوره‌ات رو تموم کن. با چه امیدی اخه برم؟ چه انگیزه‌ای دارم؟ میگه تلاش نمی‌کنی؟ کل روزو براش وقت میذارم، شبا تا دیروقت کار میکنم. تا صبح. بعد میگه چرا دیر می‌خوابی؟ باید پروژه هامو این موقع کار کنم دیگه. روزا درگیر توام.

بهم میگه بیا حرف بزنیم، میره با یه نفر دیگه حرف میزنه. بعد چند دقیقه جواب منو میده. اگه حتی به مساوات باشه، حداقل پیامای طرف هم چند دقیقه دیرتر جواب میده. ولی میاد سین میکنه یه چی میگه میره. این یعنی من این وسط مزاحمم.

یه بار بهش گفتم راحت برو کاراتو بکن، میگه نه میخوام با دو نفر همزمان حرف بزنم. من بدبخت این وسط چیکار کنم؟ از این همه بی توجهی؟

از خاطرات عشقیش می‌تونه بگه، با اینکه من بحثشو پیش نمی‌کشم ولی وقتی خودش ازم می‌پرسه من که جواب میدم ناراحت میشه قهر می‌کنه. از انصاف به دوره.

بهم میگه من قدیم شاید پول برام مهم می‌بود ولی الان نیست فقط کسی رو می‌خوام واقعا دوستم داشته باشه. ولی به خاطر وضعیت مالی من دوست شدیم. قول داده بود هم رو ببینیم ولی اجازه نداد برم. حتی یه آدرس نمیده کادوهاشو بفرستم براش.

بهم میگه مامانش اجازه نمیده شب دیر وقت بره ولی آقا مهدی خان از یه شهر دیگه میومد و گفته بود شب پیشش بمونه، ازم پرسید بمونم یا نه. من اندازه اون ارزش نداشتم که نگه مامانم شب نمیذاره دیر بیام.

قول داد برام وقت خالی میکنه، یه خاکی تو سرش میکنه که من فردا راه بیوفتم بیام ببینمش. ولی برای اینم یه بهونه آورد. من دیگه هیچوقت نمی‌بینمش.

و دلیل مرگمم همین دختره. کسی که دلم رو شکست همین بود. کاش می‌گفت برو از زندگیم ولی بهم دروغ گفت. دوستم نداشت، فقط فکر می‌کرد با من زندگی خوبی می‌تونه داشته باشه. عشق نبود.

دوستش دارم ولی ازشم متنفرم و هیچوقت هم برنمی‌گردم پیشش. به اندازه کافی شکستم. بدتر از همه اینه که هیچکی رو ندارم پیشش درد دل کنم. کیو دارم آخه؟

هر موقع می‌خوام یه چیزی بگم، یه موضوعی پیش میاد سریع منحرف میشه موضوع. اصلا توجهی به حرفام نمی‌کنه.

تنها چیزی که الان منو زنده نگه داشته اینه که ازم قول گرفته تنهاش نذارم. با یه مسئله دیگه که هیچوقت نمی‌تونم به زبون بیارم. به خاطر خودش.

ولی دردم دیگه داره بیشتر میشه. کم کم به قدری میرسه که این دوتا مسئله هم انگیزه کافی برای زنده موندن بهم نمیدن.

قشنگ حس می‌کنم رسیدن اون لحظه رو.

عزیز من مشکل وضعیت من نبود، شایدم بود ولی قبول کرده بودی صبر کنی که نکردی. از اون روز اول دو سال وقت داده بودی. که بعداً کمتر و کمتر شد.

مشکل این بود که علاقه‌ای که داشتی عشق نبود، صرفاً یه علاقه بود. وگرنه چطوری میشه اینقدر سرد بود؟ من هر روز خسته‌ام، هر روز عصبیم، هر روز دیوونه‌ام ولی هیچوقت باهات بد حرف نزدم. با سردی باهات حرف نزدم.

یه شب خیلی ناراحت بودی، منم ناراحت شدم از ناراحتیت. بعدش میگی تو چته آخه؟ تو چرا ناراحتی. منو مقصر میدونی واسه اینکه ناراحت شدم. برای اینکه باهات همدردی کردم. من حتی فامیلیتم نمیدونم. هیچوقت نپرسیدم چون برام مهم نبود فقط خودت مهم بودی. سر چیزای الکی ناراحت شدی. سر بقیه با من بحث کردی. من به کی بگم اینا رو؟ ها؟

میگی کار داری میری با بقیه چت می‌کنی، به من که میرسی، عزیزم خوابم میاد. صبح بیدار میشی ولی ظهر جواب منو میدی. یکم وقت برام خالی نکردی. اون دو روز که تعطیل بودی هم نگفتی بیام.

همش انداختی امروز و فردا و آخرشم گفتی نبینیم همو. باشه، باشه. ولی من نمی‌بخشمت به خاطر این کارت. هیچوقت نمی‌بخشم

حتی یه روز خودتم بیای، نمیام دنبالت، هیچوقت نمی‌خوام ببینمت

اون دنیایی باشه حلالت کردم ولی این دنیا نمی‌بخشمت. ازم حتی قول گرفتی با کسی نباشم، منم این قولو دادم. هیچوقت هم با کس دیگه‌ای رابطه‌ای رو شروع نمی‌کنم.

از جنس زن متنفرم، از همه‌شون. با احساسات بی‌خود و بی‌جاشون. همه چی رو جوری جلوه میدن که اونا آسیب میبینن. ولی جنس مرد هم انسانه، دل داره.

و مرد عاشق بدبخت‌ترین انسان دنیاست. به هر خفتی تن میده، هر کاری می‌کنه تا کسی که دوست داره رو خوشحال کنه.

داشتم به خاطرش کتابای تجربی رو می‌خوندم که پزشکی قبول بشم :)) فقط برای تو و رضایت پدرت. آخه کیه که بعد این همه سال بخواد از نو دانشگاه بخونه. کی؟ بعد بهم میگه هر روز یه کاری می‌کنی یه چیزی میگی ولی عمل نمی‌کنی. دو روزه باید عمل کنم؟

هر روز یه شهرو برام انتخاب کردی که برم. چطوری من دو روزه برم و دورمو بگذرونم؟ چطوری میشه یه رباتو دو روزه درست کرد؟ خب کار داره منم معطل نموندم. صبح تا شب فقط کار کردم. به قرآن دیگه انگشتام درد میکنن، نمیتونم. کم آوردم

وقتی هم که دیدی داره فشار و استرس رابطه بالا میره، راحت گفتی تموم کنیم. دوست بمونیم:) دوست موندن خیلی راحته آره، برای تو راحته. برای من هر روزم جهنمه. حرفی پیدا نمی‌کنم بهت بزنم

توی این رابطه تنها کسی که جلوی خودشو گرفته منم، هیچ مراعاتی نکردی، هیچی.

دیگه کم کم دارم میرم. امیدوارم هیچوقت اینو نبینی. چون وقتی ببینی اینو، من دیگه مُردم، نیستم.

خدافظت ترول، خدافظت ❤️