گاه‌نوشته‌های من

چی بگم والا

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

امیدوارم

امیدوارم زندگی Do right by me تا منم Do right by My Lovely Troll
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هیچوقت

هیچوقت نیازی نیست حسودی کنه یا بهم بی اعتماد باشه

من هیچکس جز فرشته‌ام نمی‌بینم

کاش این و عمق احساسم رو می‌دونست تا اصلا نگران نمی‌بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Hany

یادمه یه بار یه لیست از بهترین دوستام دادم

با اینکه دوستم نیست، روحمه... ولی دوست دارم که اولین نفر توی اون لیست باشه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آرزو

یه آرزو دارم....

هیچوقت از من ناراحت نباشه. همیشه این یادش باشه که چقدر عاشقشم و حاضر نیستم کاری کنم ناراحت بشه.

می‌دونم عصبی، ناراحت، متنفر میشه ولی کافیه بدونه چقدر عاشقم تا نتونه ناراحت باشه

حاضرم براش مثل فرهاد کوه بکنم و توی همون کوه به خاطرش جون بدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بزرگی

چقدر انسان بزرگیه...
چقدر عاشق... چقدر مهربون و دلسوز و احساساتی...
آخه کی حاضره همچین فداکاری‌ای بکنه؟ به کسی که هزاران کیلومتر دیرتره جواب مثبت بده؟ اعتماد کنه؟ عاشقش بشه؟ وابسته‌اش بشه؟ براش گریه کنه؟ براش بغض کنه؟ بخنده؟ بهش فکر کنه؟ خوابش رو ببینه؟ تاریکترین اسرارش رو بگه؟ خود واقعیش رو نشون بده؟ گاردشو بیاره پایین؟ روحش رو براش عریان کنه؟ بهش امـــــــیدوار بشه؟
نباید یادم بره! نباید!!!
چه انسان بزرگی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عاشق

دوست دارم بدونه چقدر عاشقشم

می‌خوام عشقم رو توصیف کنم، ولی هیچ کلماتی پیدا نمی‌کنم این عشق رو توصیف کنه

فقط در صورتی به عمق این عشق میشه پی برد که درونم باشه و خودش حسش کنه

😭😭

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لیاقت...

می‌دونم انسان زود فراموش می‌کنه
برای همین اینجا می‌نویسم که همیشه جلوی چشمم باشه
من جسم بی روحی بودم که بالاخره روحم رو پیدا کردم. من عشقم رو پیدا نکردم، روحم رو پیدا کردم و خودم شدم. نصفه نیمه بودم، کامل شدم
شاید منم روحی برای جسم بی روح اون بودم.
ناراحتش کردم، بغض و گریه‌اش رو شنیدم، به هم ریختم. خنده‌اش رو شنیدم، خوشحال شدم. خجالتش رو حس کردم، خجالت کشیدم. مهربونیش رو دیدم، مهربون شدم. علایقش علایقم شدن.
من عمیقاً و قلباً عاشق شدم. اونم شده، از کجا می‌دونم؟
مگه میشه نفهمید؟ مگه میشه حیا و مهربونی و عشقش رو حس نکرد؟ مسئله‌ای رو ازش شنیدم که خیلی آروم و با خوشحالی بهم گفت. ولی من یه بغض هم تو صداش شنیدم. گریه کردم، از خوشحالی بود. از طرفی هم به خاطر این بود که چقدر براش عزیزم که به خاطر اینکه فکر می‌کرد ناراحت میشم بغض کرده بود ولی نشون نداد، شاید خودشم حس نکرد ولی بغض خاصی داشت. شکستم، داغون شدم. اگه روزی دلش رو بشکنم، با اینکه قول دادم بهش مواظب خودم باشم، ولی فکر نکنم بتونم تحمل کنم و خودمو ببخشم.
خدایا هیچوقت این اتفاق نیوفته!!! نمی‌دونم خدایی هست یا نه، ولی باید به چیزی اعتقاد داشته باشم، به نیرویی فراتر باید اعتقاد داشته باشم. اون نیرو رو خدا میگم.
امیدوارم این عشق رو از من نگیره، امیدوارم شرمندم نکنه، امیدوارم عذاب بکشم ولی اون عذاب نکشه. هیچ درد و کمبودی حس نکنه. آرامشش باشم و تکیه‌گاهش... امیدوارم عاشقش بمونم و عاشقم بمونه!!!
امیدوارم لایق عشقش باشم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰