از غم جدایی، به کار پناه بردم. در لابلای وظایف و مشغلههای روزمره غرق شدم، به این امید که شاید بتوانم او را از یاد ببرم. جالب است که وقتی جدایی بر ما سایه افکند، دیگر نیازی به مستی و گریز از واقعیت نداشتم. دیگر شبهایم به بیخوابی نمیگذشت، و دیگر نشانی از تنبلی و کسالت در من نبود.
این غم عمیق، گویی نیرویی بود که مرا به زندگی بازگرداند، به سوی هدفها و مسئولیتهایی که پیشتر نادیده گرفته بودم. آیا ممکن است که همین اندوه جدایی، همان چیزی باشد که مرا به راه درست هدایت کرد؟ آیا همین درد دوری، مرا به خودشناسی و یافتن معنای تازهای در زندگی هدایت کرد؟
شاید در نهایت، این رنج و اندوه، هدیهای پنهان بود. هدیهای که در دل خود بیداری و هشیاری را به ارمغان آورد. با این غم، دوباره خود را یافتم، دوباره به زندگی بازگشتم و به خودم متعهد شدم. شاید این جدایی، هر چند تلخ، مرا به انسانی قویتر و پختهتر بدل کرد.