دختری را دوست می‌داشتم، عشقی بی‌پایان و خالص که در ژرفای قلبم ریشه دوانده بود. برایش هر کاری که از دستم برمی‌آمد انجام دادم، از کوچک‌ترین لطف‌ها تا بزرگ‌ترین فداکاری‌ها. او تمام دنیای من بود و من تمامl را به پایش ریختم.

اما گذر زمان، سرنوشت دیگری برای ما رقم زد و پس از سال‌ها، مسیر زندگی‌مان از هم جدا شد. این جدایی نه با نزاع و کشمکش، بلکه با سکوت و بی‌کلامی رخ داد. هیچ‌گاه بین ما کینه‌ای نبود، اما همچون زخمی بر دل، هر روز به یاد آن دوران می‌افتم و خاطراتش در ذهنم زنده می‌شود.

هر روز که می‌گذرد، لحظاتی را به یاد می‌آورم که چگونه با تمام وجود دوستش داشتم و چگونه بدون هیچ‌گونه دشمنی از هم جدا شدیم. این جدایی، همچون سایه‌ای بر زندگی‌ام افتاده و هرگز نمی‌توانم از فکر آن خلاصی یابم. عشق او در قلبم جاودان است و خاطره‌هایش همچون نقشی بر سنگ، در ذهنم حک شده است.