باز قلم در دست گرفتم و مینویسم. از غم هجران مینویسم، هجرانی که هیچگاه به دیداری ختم نخواهد شد. جداییای که در دل جای گرفته و همچون زخمی عمیق، هر روز با من است. اما این غم، شاید همان نیرویی باشد که مرا به زندگی بازگردانده است.
چرا دیگر تنبلی نمیکنم؟ چرا شبها را به بیداری و تاسف نمیگذرانم؟ چه چیزی در این غم نهفته است که مرا به سوی فعالیت و تلاش هدایت کرده است؟ شاید در اعماق این رنج، معنایی پنهان باشد که مرا به خودشناسی و بازنگری در زندگی واداشته است.
هر چه از این هجران دیدهام، هر چه تجربه کردهام، به من آموخته است که نمیتوانم خود را در تاسف و اندوه غرق کنم. این غم، به جای اینکه مرا به انزوا بکشاند، به فعالیت و پویایی وا داشته است. شاید در دل این اندوه، نیرویی برای بازسازی و تجدید حیات نهفته باشد. شاید این درد، مرا به فردی قویتر و پرانگیزهتر تبدیل کرده است.
آری، با این غم و اندوه، دوباره قلم به دست گرفتهام و مینویسم. مینویسم تا زخمهایم را به کلمات بسپارم و از دل این رنج، راهی به سوی زندگی و تلاش بیابم.