دوباره او رفت و من، باز هم می‌نویسم. قلمم را به حرکت درمی‌آورم تا شاید کمی از بار سنگین دلم بکاهد. آیا روزی خواهد رسید که از فکر او بیرون بیایم؟ آیا لحظه‌ای خواهد بود که ذهنم آزاد از یاد او باشد؟

زمانی که با او بودم، هر آنچه در توان داشتم برای خوشبختی‌اش صرف کردم. اکنون که دیگر در کنارم نیست، تنها می‌توانم امید داشته باشم که زندگی‌اش پر از شادی و سعادت باشد. هر چه بود و هر چه هست، عشقی که در قلبم نسبت به او دارم، تنها آرزوی نیکبختی برایش دارد.

این جدایی‌ها و بازگشت به خاطرات، همچون امواجی است که به صخره‌های خاطراتم برخورد می‌کنند، هر بار با شدت بیشتر. اما در میان این امواج، تنها امید به فردایی روشن برای اوست که دلم را تسکین می‌دهد. شاید روزی برسد که بتوانم از این افکار رهایی یابم، ولی تا آن روز، نوشتن تنها پناه من خواهد بود.